Everything is Blue
مرا به آنجا ببر که ابرها می روند🌊
مرا به آنجا ببر که ابرها می روند🌊
Blue -
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی
مقایسه تو را
از پا در خواهد آورد
من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد
میدونی رنج از کجا میاد؟ اینکه تو خودت رو برای داشتن احساسات انسانی که داری سرزنش میکنی. شاید کسی به تو بدی کرده باشه و تو بااین وجود دلت براش تنگ بشه دلت بخواد باهاش حرف بزنی دوست بمونی اما این حق رو به خودت نمیدی و توقع داری دیگه بهش فکر نکنی. اما عزیزم این ممکن نیست تو نمیتونی با درونت بجنگی و تا وقتی درحال جنگ با خودتی و میخوای چیزی باشی که درتوانت نیست مدام درحال رنجی. پس با خودت مهربون باش اجازه بده حس کنی لمس کنی اجازه بده اصالت وجودت بروز پیدا کنه.
دلم میخواد تا ابد توی این حس ها گیر کنم: پا گذاشتن روی چمن های خیس، حس نسیم خنکی که میزنه به صورتم، بغل کردن بچه گربه و آرامشی که تزریق بدنت میشه، ساعت۱شب یه مسیر بی انتها درحالی که سرت از شیشه ماشین بیرون بردی و باد میره لای موهات،گذاشتن پاهام توی آبی که از رود جاریه، نشستن توی بالکن ساعت۵صب درحالی که سیگار میکشی، دراز کشیدن زیر نور آفتاب ۷صبح، برهنه قدم زدن توی ساحل و خیلی از حس های ساده دیگه ای که منو به این زندگی وصل می کنه.
توی کتاب نیمه تاریک وجود یه بخشی هست که میگه: به محض اینکه سایه های وجودت رو ببینی و بپذیریش، سایه ای که درونت حبس کردی آزاد میشه و تو مالکش میشی.
توی یکی از جلسه هام تراپیستم منو با یکی از سایه هام مواجه کرد. یادمه اشک هایی که می ریختم برای اینکه نمیتونستم این بخش از خودم رو ببینم.دوستش نداشتم. ولی به این فکر می کنم اگه من مالک این سایه بشم چه چیزهایی توی زندگی من تغییر میکنه؟ اگه من از سایه ام استفاده کنم برای رسیدن به خواسته هام به چه چیزهایی دست پیدا میکنم؟ اما چطور میتونم ازش استفاده کنم وقتی خودش مانع رسیدن منه؟ قابل تامله.
کاش الان یه خونه کوچیک توی یکی از روستاهای رشت داشتم که ویو روبه دریا داشت و درحالی که داشتم چای دم می کردم این موزیک رو پلی می کردم بعد می نشستم لب پنجره ساعت ها محو دریا میشدم.