Everything is Blue

مرا به آن‌جا ببر که ابرها می روند🌊

کانال عکس و موزیک هایی که دوست دارم ثبت بشه:

EverythingsBllue

کاش من توی این قبیله منزوی آمازون بودم و نمیدونستم جایی به اسم ایران وجود داره.

تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی


مقایسه تو را
از پا در خواهد آورد

من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام

تو
دیگر
خوب نخواهی شد

به جایی که هستم حس تعلق ندارم هرچقد میرم توی جمع آدم ها بیشتر میفهمم چقد دنیای من با دنیای همشون فرق داره.

می‌دونی رنج از کجا میاد؟ اینکه تو خودت رو برای داشتن احساسات انسانی که داری سرزنش می‌کنی. شاید کسی به تو بدی کرده باشه و تو بااین وجود دلت براش تنگ بشه دلت بخواد باهاش حرف بزنی دوست بمونی اما این حق رو به خودت نمیدی و توقع داری دیگه بهش فکر نکنی. اما عزیزم این ممکن نیست تو نمیتونی با درونت بجنگی و تا وقتی درحال جنگ با خودتی و میخوای چیزی باشی که درتوانت نیست مدام درحال رنجی. پس با خودت مهربون باش اجازه بده حس کنی لمس کنی اجازه بده اصالت وجودت بروز پیدا کنه.

یه ضعف بزرگ من اینه که برای حس خوب داشتن از خودم شرطی ام. اگه خوب درس بخونم از خودم راضی ام اگه کارم بدون نقص انجام بدم از خودم راضی ام اگه چک لیست روزم کامل انجام بدم از خودم راضی ام و این باعث میشه همیشه از خودم ناراضی باشم چون روزی نیست که همه چیز برام ایده آل باشه.

غم به من حس سکون میده منو آروم میکنه، آروم توی خودم فرو میرم و فاصله میگیرم از دنیای اطرافم تا اینکه کم کم فرو بریزم .

بیشتر انرژی من در طول روز صرف این میشه که با خستگی و کرختی بدنم مقابله کنم و خوابم نبره. به این فکر می کردم اگه این انرژی هدر نمیرفت چقد ساده تر به درس خوندنم میرسیدم.

نشستم حیاط نسیم خنکی میاد درحالی که زبان دارم میخونم گربه م اومده بغلم خوابیده نازش می کنم. یه روزی چقد رویای این لحظه رو داشتم^^

دلم میخواد تا ابد توی این حس ها گیر کنم: پا گذاشتن روی چمن های خیس، حس نسیم خنکی که میزنه به صورتم، بغل کردن بچه گربه و آرامشی که تزریق بدنت میشه، ساعت۱شب یه مسیر بی انتها درحالی که سرت از شیشه ماشین بیرون بردی و باد میره لای موهات،گذاشتن پاهام توی آبی که از رود جاریه، نشستن توی بالکن ساعت۵صب درحالی که سیگار میکشی، دراز کشیدن زیر نور آفتاب ۷صبح، برهنه قدم زدن توی ساحل و خیلی از حس های ساده دیگه ای که منو به این زندگی وصل می کنه.

چقد تنها و مظلومیم عزیز من.

توی‌ کتاب نیمه تاریک وجود یه بخشی هست که میگه: به محض اینکه سایه های وجودت رو ببینی و بپذیریش، سایه ای که درونت حبس کردی آزاد میشه و تو مالکش میشی.

توی یکی از جلسه هام تراپیستم منو با یکی از سایه هام مواجه کرد. یادمه اشک هایی که می ریختم برای اینکه نمیتونستم این بخش از خودم رو ببینم.دوستش نداشتم. ولی به این فکر می کنم اگه من مالک این سایه بشم چه چیزهایی توی زندگی من تغییر می‌کنه؟ اگه من از سایه ام استفاده کنم برای رسیدن به خواسته هام به چه چیزهایی دست پیدا می‌کنم؟ اما چطور میتونم ازش استفاده کنم وقتی خودش مانع رسیدن منه؟ قابل تامله.

من هرچقد بگا میرم، گریه هامو می کنم بعدش پا میشم دوباره شروع می کنم دوباره باشگاه دوباره درس دوباره سعی می کنم به هدف هام برسم.

کاش الان یه خونه کوچیک توی یکی از روستاهای رشت داشتم که ویو روبه دریا داشت و درحالی که داشتم چای دم می کردم این موزیک رو پلی می کردم بعد می نشستم لب پنجره ساعت ها محو دریا می‌شدم.

چو اسیر دام توام رام توام

توی این خنکی هوا الان فقط یه نخ وینستون میچسبه>>>>

چقد دلم برای بوی پاییز و قدم زدن زیر بارون توی دیدگاه تنگ شده. برای ساعت ۱ شب یواشکی رفتنامون توی بالکن برای یه نخ سیگار وینستون.

ولی من توی شادترین لحظات زندگیمم دلم می‌خواد همونجا نقطه پایان من و زندگیم باشه چیزی برای از دست دادن ندارم یا چیزی که دلم بخواد بمونم و ببینم. زندگی برام انقد پوچ و بیهوده هست که ارزشی در اون نمی‌بینم بخواد سال های زیادی ادامه پیدا کنه.

اونجا که بانو هایده میگه: به دردم گوش کن یا رب، اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یا رب.

انقد بی حوصله ام که فضای خونه برام کوچیکه.

گاهی هرچقد سعی می‌کنی بعضی ارتباطات ادامه پیدا نمی‌کنه انگار میان چیزهایی به تو یاد بدن و دوباره برن‌.

هرچقدر دورم از آدما پر میشه بیشتر حس تنهایی میکنم و اینجور موقع هاس که سد دفاعیم میاد وسط و می‌خواد از همه جا دور بشه.

غم انسان بودن اینجاست که توی سخت ترین شرایطتت تنهایی. وقتی غمگینی،تنهایی وقتی کم آوردی و داری له میشی،تنهایی چون که آدمی همیشه تنهاس.

انسان بودن چقد سخته ترجیح میدم گربه بودم که تمام روز خوابه موقع هایی هم که بیداره دنبال غذا و نوازش شدنه.

کاش با دوستام مثل فرندز توی یه اپارتمان بودیم. من چجوری بااین همه خاطره تموم شده زندگی کنم؟ کاش زمان توی همون نقطه تموم می‌شد.

یادمه باد خنکی میومد. چقد دلم برای این‌جا تنگ شده تاابد میتونم برای حسی که اون لحظه داشتم غمگین بمونم.

آپلود عکس

توی قلبم یه حفره خالی حس می‌کنم که نیاز دارم از وجودت پر بشه دختر.

امروز با بخشی از وجودم مواجه شدم که تابحال کسی بهم نگفته بود. دیدن نیمه تاریک خودت چقد سخته بوووم یهو از یه بلندی پرت میشی پایین و اون تصویر کاملی که از خودت ساخته بودی خراب میشه.حقیقتا اشکم دراومد.

دلم برای دریا تنگه.

آپلود عکس

نیاز دارم به دلخوشی های ساده ای که دارم بیش تر پناه ببرم مثل موقع هایی که می‌شینم زیر نور آفتاب کتاب می‌خونم یا وقتی همه خوابن من با فنجون قهوه ام بشینم پشت سیستم درس بخونم یا موقع هایی که بدون استرس می‌شینم فیلم می‌بینم. همه چیزهای ساده در طول روز منو زنده نگه میداره.

یه نسیم خنک با بوی چمن و گردوی سبز تازه میاد

a Stella next page
Archive